عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



سلام عزیزانی که به وبلاگ من سر میزنید.امیدوارم از وبلاگ من خوشتون بیاد. در این وبلاگ هرگونه عکس ، جک ، دانستنی ها ، ضرب المثل ، چیستان ، چیستان های فکری و ... وجود دارد . با تشکر فراوان (سعید)

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان JOke--ChiSTan--DanEsTani Ha و آدرس joke-chistan.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 163
بازدید دیروز : 1237
بازدید هفته : 1400
بازدید ماه : 5274
بازدید کل : 6025643
تعداد مطالب : 644
تعداد نظرات : 23
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


آمار مطالب

:: کل مطالب : 644
:: کل نظرات : 23

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 4

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 163
:: باردید دیروز : 1237
:: بازدید هفته : 1400
:: بازدید ماه : 5274
:: بازدید سال : 51526
:: بازدید کلی : 6025643

RSS

Powered By
loxblog.Com

AxE - JOke - ChiSTan - DanEsTani Ha

داستان دیوید و جن و ارواح
جمعه 10 تير 1390 ساعت 14:5 | بازدید : 278 | نوشته ‌شده به دست سعید | ( نظرات )

دیوید شولتز یك كشتی گیر مشهور بین المللی بود .علاقه او به ورزش و اشتیاقش به زندگی موجب شده بود تمام كسانی كه او رامی شناختند از او بعنوان یه سفیر دوستی یاد كنند.حتی رقبای او دیوید را مثل یه رفیق دوست داشتند .
در 26 ژانویه 1996 دیوید بدست جان دوپان كه سرپرست مركز اموزش كشتی ای كه دیوید هفت سال در انجا اموزش دیده بود به قتل رسید.
صدها نفر در مجلس ترحیم او شركت كردند .پدرش داستان زیر را از او نقل كرده بود . این داستان امواج عاطفی قلب حاضرین را به لرزه در اورده بود.كسی نبود كه تحت تاثیر ان قرار نگرفته باشد.فیلیپ پدر دیوید چنین گفت:
وقتی عروسم تقریبا سه بعد از ظهر روز بیست و ششم با من تماس گرفت تا خبر فوت دیوید را بدهد از حیرت و ناباوری مات و مبهوت شدم و هق هق كنان چند و چون ماجرا را جویا شدم.
یكی از دوستانم انجا بود و به من تسلی میداد و من با حال زار مرتب همان سوالها را می كردم ناگهان داستانی را كه دیوید در سن چهار سالگی برایم تعریف كرده بود بخاطر اوردم به یاد اوردم كه چگونه محو سخنانش شده بودم .
سی دو سال پیش من با دیوید در حال بازی بودم او چند بار به زمین خورد در اخرین دفعه كه او را در اغوش گرفتم دستم را محكمتر گرفت و با چشمانی گشاده ومملو از شادی گفت :من یه راز خیلی خیلی بزرگ دارم كه می خوام با شما در میون بذارم.
برای اینكه او بتواند به من اعتماد كند و داستانش را برایم تعریف كند گفتم عالیه من عاشق رازم و او با حالت هشدار دهنده ای گفت بابا یادت باشه به هیچ كس نباید بگی وحالتی كاملا جدی به خود گرفت و گفت:
این اتفاق در اسمان و خیلی خیلی بالاتر از ابرها و موقعی كه من هنوز بدنیا نیومده بودم رخ داده.فراموش نمی كنم وقتی او این حرف را زد نزدیك بود نفسم بند بیاد . مطمئنم كه دهانم ار فرط تعجب باز مونده بود و با حیرت گفتم :
خب عزیزم چه اتفاقی افتاد ؟گفت :می دونی بابا اونجا دوازده مرد بودند . با ناباوری پرسیم دوازده مرد تو واقعا انها را شمردی و دیوید سرش راتكانی داد و گفت اره دوازده نفر بودند من انها رو شمردم در ان لحظه او از یك پسر چهار ساله خیلی مسن تر نشان میداد
در حال كه چشمانش برق شادی می زد ادامه داد :اونا دایره وار نشسته بودندمثل كسانی كه دور یك تكه ابر یا یك میز نشسته باشند اما میزی نبود و من فقط صورت انها را می دیدم و از بدنهایشان خبری نبود.
دیوید همچنان با یك لبخند بزرگ به من نگاه میكرد و من گفتم بعد چی شد. او گونه هایش را داخل مكید و گفت :خب یكی از اونها شروع به صحبت كرد دیگه هیچ كدوم از انها صحبتی نكرد و مردی كه با من صحبت كرد از همه پیرتر به نظر می امد.
و او به من گفت كه باید برم اون پایین و ادامه داد باید می رفتم اون پایین . خیلی پایین تا بتونم امتحان بدم و بعد او حرفش را تكرار كرد باید می رفتم اون پایین تا امتحان بدم.
در حال كه دیوید به زیر یكی از بزرگترین درختهای پارك می رفت به او گفتم دیوید این یه داستان خارق العاده هست فكر می كنی می تونی در این امتحان قبول بشی. همانطور كه اهسته اهسته راه می رفتیم دیوید دستش را شل تر كرد و گفت اوه البته و من بالاخره نفسم را بیرون دادم
و گفتم عالیه.
فاصله ای را با سكوت پیش رفتیم . سپس او ایستاد و سرش را بالا كرد و با حالتی شاد به من نگاه كرد ."اما من خیلی در اینجا نخواهم ماند"
و در این لحظه او دستم را رها كرد و مشغول بازی با خودش شد و مرا تنها گذاشت تا غرق در داستانش شوم و من همانطور كه به او قول داده بودم هرگز این داستان را برای كسی تعریف نكردم تا امروز.
این داستان به من ارامش و به این تراژدی پوچ و تكان دهنده یك مفهوم واقعی داده است . من همیشه از دیوید بخاطر تعریف كردن این داستان سپاسگزارم.




:: موضوعات مرتبط: داستان دیوید و جن و ارواح , ,
|
امتیاز مطلب : 108
|
تعداد امتیازدهندگان : 30
|
مجموع امتیاز : 30

تعداد صفحات : 1
صفحه قبل 1 صفحه بعد